تبليغاتX
براي او

براي او

تقدير نيست مالك دل هاي هم شويم
من بارها به گوش تو تكرار كرده ام
بايد رها شويم و از اين عشق بگذريم
من داده بودم اين خبر و گفته بودمت
در دست سرنوشت
تقدير نيست صاحب چشمان هم شويم
تا در صلات ظهر ، يا در غروب نور
بر پاكي و صداقت عشق اقتدا كنيم
من با حضور تو
تو با طلوع من
در انتظار صوت زمان جابه جا شويم
يا ساليان دور ، هر صبح و هر غروب
چشم من انتظار تو را آرزو كند
روزي كه گفتمت : سفري دور مي روم
بايد جدا شويم و از اين عشق بگذريم
آسان نبود خواندن اين خط مرثيه
قلبم به درد آمد و جانم ز غم بسوخت
« راهي به جز گريز برايم نمانده بود »
اين عشق آتشين ، پر از اشك و التهاب
در وادي گناه و جنونم كشانده بود
اشكم چو سيل خون مسلماني از دمشق
بنشست و از دريچه چشمم وضو نمود
اما به هر طريق
مرغ هوس به قلب من و تو نشسته بود
بيچاره قلبمان
بايد جواب اين گناه نكرده را
مي داد و از دادن آن ناگزير بود
افسوس و صد دريغ !
تقصير ما نبود
از نوجواني و جواني ما سالها گذشت
هركس به راه خويش دو سه روزي نفس كشيد
اما من از نسيم روزي هزار بار مي پرسم اين سئوال
« آيا به راستي تقديرمان نبود ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ »

مدتهاست که درحال کلنجار رفتن باخودمم که آخرین پست این وبلاگ را بنویسم و به نوشتنم دروبلاگی دیگر ادامه بدهم اما نمیتوانستم.

از این وبلاگ خاطره های زیادی دارم.با آن عاشق شدم خندیدم اشک ریختم برای از دست ندادن عشقم دعاکردم و دوستان زیادی پیدا کردم که اغلب با کامنتهای خصوصیشان دلگرمم کردند به ادامه ی راه عاشقی و امیدوارم نمودند.اما به جایی رسیدم که هم من هم همه ی آنها خسته شدیم و ترجیح دادم که ادامه ندهم.

این وبلاگ را برای او نوشتم.اویی که عاشقانه پرستیدمش و به پایش سالها ماندم به امید اینکه مرا بفهمد اما او هر بار بسان عروسکی بامن بازی نمود و هرگاه که حوصله اش سررفت مرا تنها گذاشت.

میدانم که به اینجا سر میزنی.خودت بهتر میدانی که چه برسر من و احساساتم آوردی.ازباتوبودن پرگل واقعا پرپر شد و تو دلت را خوش کن به همه ی آنهایی که جداییمان را جشن گرفتند.باشد که هرگز پشیمان نشوی.

پی نوشت:دلم حسابی گرفته میخوام یه جای دیگه بنویسم جایی که اون آدرسشو نداشته باشه.هر کسی که آدرس خواست بصورت خصوصی کامنت بگذاره

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم آبان 1387 16:57 توسط پرگل |


تو نیستی كه ببینی

« چگونه عطر تو در عمق لحظه ها جاریست !

چگونه عكس تو در برق شیشه ها پیداست !

چگونه جای تو در جان زندگی سبز است ! »

هنوز پنجره باز است

تو از بلندی ایوان به باغ می نگری

درخت ها و چمن ها و شمعدانی ها

به آن ترنم شیرین ، به آن تبسم مهر

به آن نگاه پر از آفتاب ، می نگرند

تمام گنجشكان

كه در نبودن تو

مرا به باد ملامت گرفته اند

تو را به نام صدا می كنند !

هنوز نقش تو را از فراز گنبد كاج

كنار باغچه،

زیر درختها،

لب حوض

درون آینه پاك آب می نگرند

تو نیستی كه ببینی ، چگونه پیچیده است

طنین شعر نگاه تو در ترانه من

تو نیستی كه ببینی ، چگونه می گردد

نسیم روح تو در باغ بی جوانه من

چه نیمه شب ها ، كز پاره های ابر سپید

به روی لوح سپهر

« تو را چنانكه دلم خواسته است ، ساخته ام ! »

چه نیمه شب ها - وقتی كه ابر بازیگر

هزار چهره به هر لحظه می كند تصویر

به چشم همزدنی

میان آن همه صورت ، تو را شناخته ام !

به خواب می ماند

تنها به خواب می ماند

« چراغ ، آینه ، دیوار ، بی تو غمگینند »

تو نیستی كه ببینی

« چگونه با دیوار »

به مهربانی یك دوست

از تو می گویم

« تو نیستی كه ببینی ، چگونه از دیوار جواب می شنوم ! »

تو نیستی كه ببینی ، چگونه دور از تو

« به روی هرچه در این خانه است »

غبار سربی اندوه ، بال گسترده است

تو نیستی كه ببینی دل رمیده من

« به غیریاد تو ، هر چیز را رها كرده است »

غروب های غریب

در این رواق نیاز

پرنده ساكت و غمگین

ستاره بیمار است

« دو چشم خسته من »

در این امید عبث

« دو شمع سوخته جان همیشه بیدار است »

تو نیستی كه ببینی !

پی نوشت:متاسفانه شاعر این شعر رو نمیشناسم.

+ نوشته شده در جمعه بیست و نهم شهریور 1387 14:50 توسط پرگل |


یک شبی مجنون نمازش را شکست

بی وضو در کوچه لیلا نشست


عشق آن شب مست مستش کرده بود

فارغ از جام الستش کرده بود

سجده ای زد بر لب درگاه او

پر ز لیلا شد دل پر آه او

گفت یا رب از چه خوارم کرده ای

بر صلیب عشق دارم کرده ای

جام لیلا را به دستم داده ای

وندر این بازی شکستم داده ای

نیشتر عشقش به جانم می زنی

دردم از لیلاست آنم می زنی

خسته ام زین عشق، دل خونم مکن

من که مجنونم تو مجنونم مکن

مرد این بازیچه دیگر نیستم

این تو و لیلای تو ... من نیستم

گفت: ای دیوانه لیلایت منم

در رگ پیدا و پنهانت منم

سال ها با جور لیلا ساختی

من کنارت بودم و نشناختی

عشق لیلا در دلت انداختم

صد قمار عشق یک جا باختم

کردمت آواره ی صحرا نشد

گفتم عاقل می شوی اما نشد

سوختم در حسرت یک یا ربت

غیر لیلا بر نیامد از لبت

روز و شب او را صدا کردی ولی

دیدم امشب با منی گفتم بلی

مطمئن بودم به من سرمیزنی

در حریم خانه ام در میزنی

حال این لیلا که خوارت کرده بود

درس عشقش بیقرارت کرده بود

مرد راهش باش تا شاهت کنم

صد چو لیلا کشته در راهت کنم

+ نوشته شده در دوشنبه چهاردهم مرداد 1387 20:19 توسط پرگل |


خدای مهربان همیشه همراهم

نمیدانم چرا نوشتن برایم اینقدر سخت شده است.کلمات در ذهنم یکدیگر را به بازی میگیرند و در جدالند که کدامیک زودتر ظاهر شوند.اما آن لحظه ای که میخواهمشان همگی خود را پنهان میکنند.جملات را دیگر یارای بیان احساساتم نیست.

خدای دوست داشتنی من

چند گاهی است که مرا به جرم باتو نبودن طرد نموده اند.نمیدانم چشمهای آنها بصیرت دیدنت را نداشت یا تو واقعا در حجاب دل من بودی.اینش مهم نیست.مهم این است که کمکم کنی که فردایی که بی صبرانه در انتظارش هستم آنقدر با تو ودر تو باشم که این زخمهای امروز را از یاد برده باشم.

خدای دانای نهان و آشکار من

تو بیش از هر کسی حال این روزهایم را میدانی.میدانی هم که نمیخواهم زبان به شکوه و شکایت باز نمایم.پس یاریم نما تا مهر سکوتم را نشکنم.

نیازی نیست حال تنهاییم را برایت توصیف نمایم.میدانم که دلتنگی هایم را میبینی و میشنوی که در میان این همه مشکلات تنها میگویم"راضیم به رضایت"شاید این یگانه جمله ای استکه در همه ی این سالها از اعماق وجودم و بی هیچ شک و شبهه ای گفته ام.

خدای بخشنده ودهنده ی بی منت من 

روحم آنقدر جراحت دارد که امیدی به درمانش ندارم.آنقدر احساس غربت در میان غریبه های آشنا میکند که دلم برایش میسوزد.

در بیابان برهوتی رهایش کرده اند با خاطره ی رنج آور گذشته.نمیداند به کدامین گناه امروز اینجا در انتظار دستانی سبز است که در برخاستن مددش نمایند.

دلش بس هوای گریه دارد اما نمیخواهم بگذارم اشکهایش را حتی گونه هایم ببینند.نمیخواهم صدای هق هق بی کسیش را بهترین دوستانم هم بشنوند.به خودم قول داده ام که حالا که او دارد این چنین سنگین تاوان ندانم کاری مرا میپردازد من هم حداقل این تتمه ی غرورش را برایش نگاه دارم.

چه بسیار که قطره ی اشکی بیتابی میکند برای اعلام حضور دردهای این روح زخم خورده و من این اجازه را نداده ام و دوستان هم بر خذرم میدارند از این مقاومت در برابر همه ی نیازهای خودم.نیازهایی چون اشک ریختن در آغوش مهربان دوستی یا درد دل کردن با شانه های عزیزی.

خدای صبور من

ممنونم که آنقدری به من صبر داده ای که چیزهایی که روزی حتی قدرت تصورشان را هم نداشته ام امروز میبینم و با لبخندی از کنارش میگذرم.

ممنونم که آنقدری درک به من عطا نموده ای که از هر گونه اقدام احمقانه اجتناب میورزم و نمیروم آنهایی که روزی با همه ی وجودم به آنها اعتماد کردم را مواخذه کنم که چرا با من اینگونه کردند.

ممنونم که نیرویی درونی که حتم دارم از جانب توست مانع این میشود که دوستی زیرک را بازخواست نمایم که با همه ی آنچه من به او در دانستنش کمک کردم علیه این دل ساده و زودباورم توطئه نمود.

خدای توانای من

من به تو از صمیم قلب ایمان دارم و میدانم که هر چه پیش می آید در آن خیری نهفته است.

کاملا هم بر این عقیده ام که اگر تو بخواهی همه چیز به روال عادی بازمیگردد. 

خودت هم میدانی که اینبار هیچ درخواستی از تو ندارم.به معنای تمام هیچ نمیخواهم و خوشحال و سپاسگزارم که مرا از هر نیازی تهی نموده ای و حتی خاطرات وسوسه انگیز و زیبای گذشته نیز مرا بر آن نمیدارد که بازگشت آن روزها را از تو درخواست نمایم.

خدای بی نیاز از هر وصف من

بابت آرامش و همه ی آنچه که در این مدت بر من ارزانی داشته ای از تو متشکرم. 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387 20:21 توسط پرگل |


البته این نوع زنها که در پشت مجله «زن روز» (در آن زمان و این زمان در اینترنت ) میبینیم در اروپا هم هستند اما در جاهای مخصوصی !! به عنوان «زن شب» این غیر از زن اروپایی است ... فقط بعضی از زنان اروپایی هستند که ما حق داریم بشناسیم . آنهایی را که فیلمها و مجله ها و تلویزیون های جنسی و رمانهای نویسندگان جنسی به ما نشان میدهند به عنوان تیپ کلی «زن اروپایی» یه ما میشناسانند.

 حق نداریم آن دختر اروپایی را بشناسیم که از شانزده سالگی به صحرای نوبی به آفریقا به به صحرای الجزایر به استرالیا میرود تمام عمرش را در محیطهای وحشت و خطر و بیماری و مرگ و قبایل وحشی میگذراند و شب و روز در جوانی و کمال پیری درباره ی امواجی که از شاخکهای مورچه فرستاده میشود و شاخکهای (مورچه های) دیگر آنرا دریافت میکنند و چون عمر را به پایان میبرد دخترش کار و فکر او را دنبال میکند این نسل دوم زن اروپایی در سن پنجاه سالگی به فرانسه باز می گردد و در دانشگاه میگوید : «من سخن گفتن مورچه را کشف کرده ام و بعضی از علایم مکالمه او را یافته ام.»

 حق نداریم «مادام گواشن» را بشناسیم که تمام عمر را صرف کرد تا ریشه افکار و مسایل فلسفی حکمت بوعلی و ابن رشد و ملاصدرا و حاجی ملاهادی سبزواری (آیا این افراد را میشناسید ؟ ) را در فلسفه یونان و آثار ارسطو و دیگران پیدا کرد و با هم مقایسه نمود آنچه حکمای ما بد ترجمه کرده اند را تصحیح نمود.

 ...حق نداریم «رزاس دولا شاپل » که بیش از همه ی علمای اسلام و حتی همه شیعیان و کباده کشان ولایت علی و مدعیان معارف علوی , او یک دختر زیبای آزاد و مرفه سوئدی نژاد , با دوری از جو فرهنگی اسلام و زمینه تربیتی و اعتقادی شیعی , از آغاز جوانی زندگیش را وقف شناخت آن روحی کرد که در اندام اسلام مجهول ماند ... درست ترین خطوط سیمای علی لطیف ترین موجها ی روح و ابعاد احساس و بلندترین پرشهای اندیشه او را یافت و رنجها و تنهاییها و شکستها و هراسها و نیازهای او را برای نخستین بار و نه تنها علی بدر و حنین که علی محراب و شب و چاههای بیرون مدینه را را نیز پیدا کرد و نهج البلاغه او را .این دختر کافر جهنمی که هم آنچه علی به قلم آورده است پراکنده در این کتاب و آن دفتر و یا بیشتر نسخه های خطی پنهان اینجا و آنجا همه را گرد آورد و خواند ترجمه و تفسیر کرد و زیباترین نوشته هایی را که درباره کسی از یک قلم جاری شده است درباره علی نوشت و اکنون چهل و دو سال است که لحظه ای سر از اندیشه و تامل و کار و تحقیق بر نگرفته است.

 ما حق نداریم دوشیزه «میشن» را بشناسیم که در اشغال پاریس بوسیله نازیها از سنگر نهضت مقاومت فرانسه ضربه هایی چنان کاری به ارتش هیتلری زد که دو بار غایبانه به مرگ محکوم شد و با اینکه خود یهودی است انسان بودن و آزادی را در اوجی میفهمد که اکنون در صف «فداییان فلسطینی» علیه صهیونیسم میجنگد!

ما حق نداریم هزارها دختر پاریسی را که دوشادوش مجاهدان الجزایری بی نام و نشان و بی انتظار پاداشی دنیوی یا ثواب اخروی در سازمانهای مخفی سنگرهای کوهستان ی و قلب پایگاههای جنگلی از سینه صحرای آتش ریز صحرای الجزایر تا زیرزمینها و پناهگاههای شهر شهوت و شراب پاریسعلیه استعمار فرانسه و قداره بندی چون ژنرال دوگلو سوستل و سالان و آرگو جنگیدند و شکنجه های هولناک را و شهادتهای شکوهمند را در راه آزادی ملتی بیگانه استقبال کردند .

ما حق نداریم که «آنجلا» دختر آمریکایی یا دختر ایرلندی را که دو ملت اسیر چه میگویم؟ همه مردم آزاده جهان و تمام بشریت مجروح و محکوم تبعیض و ستم و استثمار چشم به آنان دوخته اند بشناسیم و بدانیم که زن فرنگی نه آنچنان که آقایان محترم مسعودیها و فرامرزیها بنام «زن روز» اروپا به اطلاعات بانوان ما میرسانند ... تا آنجا پیشرفته که که تجسم ایده آل یک ملت و مظهر نجات و غرور و افتخار یک نژاد شده است ... یک بار ندیدم از دانشگاه کمبریج یا سوربن یا هاروارد عکس بردارند و بگویند که دختران دانشجو چگونه می آیند و چگونه میروند.چگونه در کتابخانه ها بر روی نسخه های قرنهای چهارده و پانزده اروپا و الواحی که از دوهزار پانصد تا سه هزار سال پیش در چین پیدا شده یا روی نسخه ای از قرآن نسخه هایی از کتب خطی لاتین و یونانی و میخی و سانسکریت از صبح تا شب خم میشوند بی آنکه تکانی بخورند و چشم به این سو و آن سو بدوانند تا کتابدار کتاب را نمیگیرد و عذرشان را نمیخواهد سرشان از روی کتاب برداشته نمیشود

منبع: «فاطمه فاطمه است» اثر دکتر علی شریعتی

+ نوشته شده در سه شنبه چهارم تیر 1387 16:15 توسط پرگل |


پروردگارا دگربار پس از مدتها بازگشته ام تا آنچه در دل دارم واگویم.باشد که ازین سرگشتگی رها شوم و شاید هم غرق تر در دنیای پر از ابهام خویش.

برایم چندان تفاوتی ندارد کدامش چراکه روزهاست به این پرسشهای بی پاسخ خو کرده ام و از همه مهمتر رضای تو در هر چه باشد مقبول منست.اصلا من که باشم که سخن از پذیرش یا عدم پذیرش خواسته ی تو زنم.اما باور کن دیگر توانی در کف ندارم که در برابر بندگان کنجکاو تو پاسخگوی عاقبت ریسمانی باشم که یک سرش را به دستان تو سپرده ام و خود نیزنمیدانم قرار است از کجا سر در بیاورم.

از دیگر سو با او چه کنم؟اویی که اصرار دارد ناهمواریهای راه را به بن بست بودنش تعبیر کنم و از ادامه دادنش سرباز زنم.

به تو و خودم قول داده ام که تنها بر تو توکل کنم و شکی در این ندارم که" هر چه دلم خواست نه آن میشود  هر چه خداخواست همان میشود"و مطمئن تر اینکه در هر آنچه تو اراده کنی خیری نهفته است.

اما نکته ای وجود دارد که مدتهاست ذهنم را مشغول کرده و من نمیدانم برخاسته از وسوسه ی دشمن قسم خورده ی پدرم آدم و فرزندانش است یا نشئت گرفته از خردم همان فانوس هدیه ی تو برای شبهای ظلماتی وگیج کننده ی زندگیم شبی چون امشب.

و آن اینستکه آیا راه را درست میروم؟آیا به هر چه که به عنوان نشانه ای از جانب تو مینگرم برای ادا مه ی راه حقیقتا همینست و قصد تورا دریافته ام؟مبادا که میان آیات الهی و دامهای شیطانی برای گمراه کردنم تشابهی باشد و من این تشابه را درنیافته باشم؟نکند که راهم را از ابتدا یا میانه اشتباه طی کرده باشم؟

یاریم کن که اگر خطایی در طی کردن طریق تو دارم تا دیر نشده دریابمش و بازگردم و اگر به لطف و مهربانی تو اینگونه نیست از هر خطایی مصونم بدار.

+ نوشته شده در جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387 22:7 توسط پرگل |


خدای من بازهم قصه ی همیشگی درحال تکرارشدن است.نمیدانم دیگر اینبار چیست که میخواهد آرامش زندگی مرا برهم زند.خدایا به خداوندیت قسم که دیگرتاب ندارم.بازهم من هستم وراهی که هرطرفش را نگاه میکنم پایانی برایش نمیبینم.من هستم و تنهایی درمیان هزاران خاطره با تنی رنجورکه دیگرتوان ایستادن هم ندارد.

بازهم مثل همیشه نمیدانم من درخواب غفلت بودم یا سرعت این طوفان خانمان برانداز بیشتر ازاین بود که حتی من متوجه ی آمدن ورفتنش شوم وحال من مانده ام و ویرانی وآنچه که او برجا گذاشته تا با دیدنش خودم را عذاب دهم.

آه که چقدر سخت است که حتی با یک نفرهم نمیتوانم بازگو کنم آنچه بر سرم آمده است.دیگرخجالت میکشم ازاینکه درچشمان همه شماتت را ببینم وجملاتی ناگفته از قبیل"میدانستم که باز هم...بهت گفته بودم....خودت مقصری که...."دیگر نمیتوانم چشمان شرمسارم را به صورت آنهایی بدوزم که برحذرم میداشتند از ادامه راه را رفتن و من لجوجانه نشنیدم و ادامه دادم.

خدای مهربان همیشه حاضرم تو که همواره بودی ودیدی که من نمیخواستم اینگونه بشود.من به خیلی چیزها اعتقادداشتم واگر بخواهم صادق باشم هنوزهم ته دلم کورسوی امیدی دارم به تو واینکه اراده ات مبنی برادامه ی این راه باشد.

خدایا در اوج تنهایی ازقصرآرزوهایم به پایین ترین جای ممکن سقوط کردم.به آنجاییکه که برای اولین بارازآن شروع کردم و تک تک امیدها یم را خشتی نمودم و برج زیبایم را کم کم بالا بردم.بدون اینکه حتی یک نفر باشد و ببیند که دستان هرگز کار نکرده ام بارها زخم شدند ومن مسرورانه به امید اینکه دیگر به پایین نگاه هم نمیکنم ساختم و بالا رفتم غافل از اینکه بازهم امروز به همان جایی بازمیگردم که برای اولین بار از آنجا شروع کردم و باز هم کسی نبود و ندید که چه غریبانه سقوط کردم.هیچ کس نبود که حتی خاک لباسهایم را بتکاند یا دستم را بگیرد وبرای از نو ایستادن کمکم کند.همچنان بر زمین نشسته ام به امیداینکه دستی به سویم دراز شود.

خدایا حداقل توکه رنج و مشقت مرا ناظر بودی مگذار که کاخ آمالم را در برابر چشمان خسته ام به یغما برند.کمکم کن که به کاخم بازگردم.آنجا مال من است.کسی حق ندارد مرا از آن بیرون کند.من برای بنا کردن آن شب زنده داریها کشیدم دیگری راچه حقی است از برای تخریب کردن آن؟

خدایا من که میدانم جزتوهیچ کس حتی ازافتادنم ناراحت نشد پس از هیچ کس جز تو انتظار یاری ندارم و تنها به سوی تویی که ازهمه برتری وقادر به انجام هر محالی دستانم را درازمیکنم وبه هرسو مرابکشانی مطمئن باش چیزی جزحمد وسپاس نمیشنوی.پس در دوباره برخاستنم مرا مدد کن.

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387 12:28 توسط پرگل |


خدایا درعجبم ازتو وصبربی پایانت.چگونه تاب میاوری نامردمیهای انسانهای گرگ خو که نه از تو شرم میکنند و نه به روی خود میاورند که چه میکنند و چشمانشان را به روی همه چیز میبندند؟

آنهایی که به آسانی نفس کشیدن دلی را میشکنند و پا بر رویش میگذارند ومیروند.بدون اینکه حتی بمانند تا صدای شکستنش را بشنوند.

آنهایی که خود را مستحق میدانند که راجع به هرکس وهرچیز نظربدهند و به قضاوت بنشینند وچه باک از تو که بارها بر جامع الشرایط بودن هر قاضی محکمه ای تاکید کرده ای.خودت که میبینی هر یک از ما چگونه روزی چندین بار درباره ی دیگران قضاوت میکنیم وحکم میدهیم و خود اجرا میکنیم.نمیدانم به راستی فردای قیامت طاقت عذاب غیبت کردن وتهمت زدن را داریم؟خوشا به حال آنانکه این توان را در خود میبینند و بدا به حال چون منی که میدانم نمیتوانم و بازهم برانجام گناهان کوچک وبزرگم اصراردارم.

خدایا سال دارد نو میشود.روزهاست که همه جا را داریم میتکانیم مبادا که گردی غباری بر روی آینه قدیمی مادربزرگ نشسته باشد یا دستمال کوچک یادگاری پدرپدربزرگ نشسته مانده باشد.اما که به یاد دلمان است؟دلی که مدتهاست بهش سر نزده ایم و اگر بخواهیم صادق باشیم پراز نفرت و بغض و کینه است.این را که میشوید؟ارزش دلی که هرروز همراهم است بیشتر است یا مشتی خرت و پرت؟دلی که قرار بوده بسان آب زلال باشد و همچون شیشه شکننده وآماده ی حضور عظیم تو امروزحتی کثیف ترازلوسترهایی شده که مادر ناراحت است نتوانسته آنها را بشورد و سنگتر از سنگ.

.نمیدانم اولین بار کی بود که ازش غافل شدم اما میدانم که خیلی دیر به یادش آورده ام.مدتهاست که یادم رفته بهش سر بزنم و امروز میبینم که همه جایش برایم بیگانه مینماید.حتی خودم هم نمیدانم چه برسرش آورده ام.

باور کن خودم هم نمیدانم که کجای این شهرشلوغ پرهیاهو جایش گذاشتم که امروز التماسهای پسرک به قرآنی که دردست دارد هم نمیتواند مانعم برای کنار زدنش شود و دخترک گل فروش را با پاهای برهنه اش نمیبینم در حالیکه چندین جفت کفش در دستانم است ومن آن لحظه چه شرمسار میشوم دربرابرروح بزرگ و مهربان دخترک که میخواهد تا نزدیکی ماشینم کمکم کند.

خدایا باز هم دست به دامان تو میشوم تا کمکم کنی که در آستانه ی سال نو دلم را تمیز کنم همانطور که ازاول آنرا به من به امانت سپردی.امیدوارم روزی که میخواهم آنرا به تو بازگردانم مثل روز اولش باشد و من خجل نباشم.

التماس دعا مخصوصا در لحظه ی تحویل سال. 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم اسفند 1386 11:49 توسط پرگل |


خدای مهربان و همیشه حاضرم بازهم من دراوج استیصال و درماندگی به در خانه ی تو آمده ام که جز تو هیچ ندارم.مثل همیشه من هستم ودستانی خالی که غرق درنیازند و به سوی تودرازشده اند به امید اینکه تو بسان گذشته وهمسو بالطف وکرم بی همانندت مگذاری خالی به سوی زمین برگردند.تورا به سخاوتت سوگند رویم را زمین مینداز.

همه از عدم امکان وقوع حاجت من میگویند ومن سرسختانه ازتو و قدرتت دفاع میکنم و از عدم امکان وجود داشتن غیر ممکنی برای تو.من که یادم نرفته و نخواهد رفت که تنها حامی من درروزهای پاییزی و سرد گذشته فقط تو بودی و بس.

پوردگار همیشه آمرزنده ام بازهم من و این نفس حرص طلب به تو محتاجیم از برای حاجتی دنیوی.نمیدانم ما انسانهای قدرنشناس چه زمانی سر آن داریم که ازتو برای به تو رسیدن استفاده کنیم.اما مطمئن باش که تا ابد همراه با هر نیاز و خواسته ی من حقیر یک درخواست از آن میان جلوه گری میکند:"ظهور تنها کسیکه میتواند این کشتی به گل نشسته دنیا را به ساحل آرامش برساند نزدیک بگردان"التماس دعا

+ نوشته شده در جمعه نوزدهم بهمن 1386 9:33 توسط پرگل |


خدایا مدتهاست که تصمیم گرفته ام جزبرای توننویسم.تویی که همیشه همراهم بودی ومن به جزگناه چه کردم دربرابرتو؟تومهربانی کردی ومن سرکشی.توپی درپی مرابخشیدی ومن چشمانم رابستم ودلم راخوش کردم به نمازودعایی که گاه وبیگاه بیشترازتوبرای دل خودم میخوانم.توهرآنچه که خواستم به من ارزانی داشتی ومن قدرندانستم.چه بگویم ازتوولطف بیکرانت که مراازعشقی زمینی رساندی به منبع عشق ومن دربرابرراهی که به من نمایاندی هیچ نکردم وامروزهم هیچ ندارم به جزدستانی خالی وقلبی که مملوازحضورگرم توست و یک دنیا شرمندگی.

خدای من نمیدانم برای اینکه وجودهمیشه حاضرت راپاس بدارم چه کنم؟اماملتمسانه ازتومیخواهم که مرا در این دنیای وانفسای وجودتنها مگذاری.توکه میدانی هرجا نام تو باشد شیطان را عظیم هراسی است ازوارد شدن به آن حریم.پس قسمت میدهم که اجازه ندهی دل من ماوای کسی جز تو باشدوحتی یکدم مرابه حال خود وامگذاری که مراپشت وپناهی نیست جز تو ومهربانیت.

خدای مهربان من سرانجام همه ی بندگان روسیاهی چون مرا چنان کن که به رستگاری نائل شویم.رستگاری در خور آنکه تواز روح ملکوتیت دراو دمیدی و فرج منجی عالم بشریت را هر چه بیشتر نزدیک گردان که هر چه میکشیم از فقدان اوست و بس.

آمین یا رب العالمین 

+ نوشته شده در جمعه پنجم بهمن 1386 11:32 توسط پرگل |


DESIGN BY : NIGHT SILENCE X

کسی مانند من تنها نماند
به راه زندگانی وا نماند
خدارا در قفای کاروان ها
غریبی دربیابان جا نماند


صفحه نخست
پست الکترونیک



نوشته های پیشین

آبان 1387

شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386



پیوندها

پرديس گلم(دختر خاله ي كوچولوي من)
دل گفتار
هماجونی
هانيه جون
سراي عاشقان مشهد
قدرت عشق
آموزش و ابزار آن در رايانه و هك و امنيت و قالب وب
تنهايي خيلي سخته
گل يخي
دلتنگي هاي من
تنها بودن بهتر از گدايي عشق است
لينك باكس وبلاگ تخصصي(دانلود رايگان)
زيرچتر خورشيد
جوك-شعر-اس ام اس
عشق پارلاق
سايت اهداي اعضا
دنیا چقدر ارزش داره مگه؟!؟!؟
زخم فدك
موتور جست و جو گر ایرانی
شقایق عزیز
هركي دل شكسته داره بياد تو(مهدي)
به عشق صاحب الزمان
نازنين گل
دختر يخي(مهساي مهربون)
گمگشته عشق
تك دختر گل
نيكي عزيزم
كدخدا
مردي و مردانگي افسانه شد


    تعداد بازديدها: